|
باد بهار
کاش میشد چشمه ای پر آب بود
                                                       مثل زلف حوریان پر تاب بود      کاش میشد در هجوم بی امان دردها                                                                 همچو کودک سر به بالین خواب بود | ||
|
به نام آفریننده ی زیبائی ها کیبورد لپ تاپ لیزی که باهاش کار میکردم خراب شده و کامپیوتر کارم هم فونت فارسی نداره و اصلا چیز داغونیه نمیشه کاریش کرد. [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 11:10 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها مادرم از ابتدا توی گوشم خوانده بود که صبر خدا زیاده تو تلافی کردن بدی آدمها! ظالم همیشه سالمه! و از این دست حرفهایی که به آدمی که بهش بدی شده و ظلم دیده رو ناامید میکنه از هر عدالتی که خدا قولش رو داده. من اما بعد از ازدواجم فهمیدم خیلی هم حرفائی که مادرم میزد درست نبوده. یا حداقل توی مورد خودش اینطوری بوده! خانواده ی شوهر من شاید به اندازه ای که خیلی ها مینویسن کرم نریخته باشن و بی شعور نبوده باشن، ولی خیلی کارها کردن که من رو واقعا اذیت کرد و تاثیرات بدی روم گذاشت. واقعیت اینه که من خیلی لقمه ی گنده تر از دهنی براشون بودم و از نظر مالی و فرهنگی و اجتماعی خانواده ی من خیلی خیلی خیلی بالاتر بودن. و خوب آدم وقتی لقمه ای برای دهنش گنده باشه و بخواد تو دهنش جا بکنه چیکار میکنه؟ تیکه تیکه اش میکنه! خوب این انتخاب خودم بود و الان نمیخوام بگم اشتباه کردم یا کار درستی کردم. مهم نتیجه شه که من الان خیلی اذیت شدم و اون زندگی ای که انتظارشو داشتم ندارم. داشتم میگفتم که خدا خیلی زود نتیجه ی بعضی بدی هایی که به من کرده بودن رو داره میده. یادتونه گفتم عید اولی که باید عروس رو عزت میکردن مادرشوهرم دنبال باسنگ مامان جونش راه افتاد و یه دو هفته ای خبرشون رفتن مسافرت و حتی سال تحویل هم نبودن؟ سال بعدش خواهرجونش زائیده بود و مادرشوهرم باسنگشو چسبوند زمین که امسال مسافرت نمیریم! امسال هم همین چند دیقه پیش مطلع شدیم شوهرخاله اش که پدرشوهر همون خواهرش میشه فوت کرده و خوب وقتی خواهرش و مادرش بمونن کی اینو ببره مسافرت؟ اولش گفتم اینا که از شعور خلاصن به فلانشون هم نیست پا میشن مسافرتشون رو میرن. ولی خوب وقتی بحثه فامیل مادریش باشه این از بچه اش هم واجب تره! به هر حال من خوشحالم که الان ریده شد تو عیدشون (نه عزیزم من در مقابل بدجنسی های اونا تا حالا یه بدجنسی هم انجام ندادم. این رو هم تو دلم میگم و اینجا مینویسم وگرنه به هیچ کسی بروز نخواهم داد). یادمه دائی مادرم که فوت کرده بود بابا و مامان لیزی و مادربزرگش فقط شب شام غریبان اومدن و هیچ کدوم دیگه از مراسما رو شرکت نکردن! هیچ کس هم از فامیلش زنگ نزدن حتی یه تسلیت بگن. لیزی هم اگرچه سر مراسم دفن و شام غریبان و سوم اومد ولی سر بقیه اش هی بازی در آورد و کار دارم و فلان رو بهونه کرد. خوب من خوشحالم که همیشه اول اونا خودشون رو نشون میدن و بعدش نوبت نشون دادن من میشه! من هم دقیقا همون کار رو در قبال اونا میخوام انجام بدم. یکی دو تا مراسم رو بیشتر نمیرم و لیزی هم بخواد نطق بکشه (البته خودش که تو این خطا نیست. مادرش زنگ میزنه بهش خط میده) جرش میدم. پیه هر دعوائی رو به تنم مالیدم! بازم میدونم الان میگید این چقدر دختر بدیه. ولی چند وقت پیشا خیلی عصبی شده بودم و کلی گریم گرفت و گفتم خدایا اون سال عید منو خراب کردن امیدوارم هیچ سالی عید بهشون خوش نگذره. البته بعدش گفتم خدایا غلط کردم حالا یه حرفی زدم ناراحت و عصبانی بودم شما نشنیده بگیر (بعد از اون فشار پدرش رفت بالا و سابقه سکته هم داره و من کلن به غلط کردن افتاده بودم!)، ولی خوب الان میدیدم همچین هم نشنیده نگرفته! خدایا کمکمون کن آدم شیم. کمک کن دل هیچ کسی رو نشکنیم. [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 18:7 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها جاتون خالی. هفته ی پیش به همراه لیزی یه سفر کوتاه به مشهد داشتیم که واقعا عالی بود. قصدمون این بود که آخر اسفند یه سفر مشهد رو بریم چون از یه طرف در طول عید به خاطر وضعیت نامشخص لیزی ممکن بود نتونیم سفر عید بریم و از طرف دیگه خیلی وقت بود دلم مشهد میخواست و اسفند یکی از خلوت ترین موقع های مشهده. خلاصه اینکه داشتیم اینترنتی سرچ میکردیم بلیط هواپیما چارتری پبدا کنیم که دیدیم یه تور با قیمت مناسب هتل 4ستاره (البته خود سایت هتل زده 3ستاره و در همین حد هم بود) برای دو شب و سه روز با صبحانه و نهار و شام هست و قیمتش از بلیط هواپیما فقط نفری 40 تومن بیشتره! ما هم که پایه ی مفت خوری :)))) دیگه فردای همون روز تور رو رزرو کردم و 3شنبه صبح هم پروازمون بود. رفتنی 1 ساعت تاخیر داشتیم که خوب به نظرم خیلی بد نبود. ما انتظار بیشتر از ایناش رو داشتیم :)) وقتی رسیدیم ترنسفر هتل اومد دنبالمون و رفتیم وسایل رو تحویل دادیم و گفتن برید نهار بخورید تا اتاق آماده بشه. هتل نوساز و تمیز بود و غذاهاش هم کیفیت قابل قبولی داشتن و در کل ما که واقعا راضی بودیم. برای نهار سالاد بار داشتن که اون هم تنوعش خوب بود. بعد از نهار اتاق رو تحویل گرفتیم و یه کم استراحت کردیم و برای نماز مغرب و عشا آماده شدیم بریم حرم. از هتل تا حرم حدود 15 دقیقه راه بود و ما تو این چند روز یکی دو بار پیاده رفتیم و بقیه اش رو با ماشین. بعد از نماز یه دو ساعتی حرم بودیم برای زیارت و بعدشم اومدیم هتل شام خوردیم و خوابیدیم. فرداش بعد از صبحانه دوباره رفتیم سمت حرم برای بازدید موزه آستان قدس. چون وقتمون کم بود خیلی نمی تونستیم گردش بریم و تصمیم گرفتیم همون جاهای دیدنی اطراف حرم رو ببینیم. من موزه های خیلی از جاهای دنیا رو دیدم. خدائیش ایران از نظر دارائی های فرهنگی و تاریخی فوق العاده قوی یه ولی متاسفانه خیلی خوب اینها رو به نمایش نمی ذاره. موزه های خارجی و خصوصا موزه های آمریکا از ابتدائی ترین چیزها چنان موزه های اینتراکتیوی می سازن که آدم واقعا 5-6 ساعت میره توش و بیرون نمی یاد. موزه های ما فقط یه سری ویترین همراه با یه توضیح ساده کنار هر وسیله است در حالی که اونا هم راهنمای صوتی دارن و هم کنارش بازی برای بچه ها دارن و خیلی چیزهای دیگه. البته این مورد رو هم باید در نظر گرفت که ورودی موزه های اونها گرونه و شاید براشون میصرفه چنین کاری انجام بدن. ولی ایران چون خیلی توریست زیادی جذب نمی کنه و بیشتر افراد داخلی هستن که از موزه ها بازدید می کنن شاید این افزایش قیمت باعث کاهش بازدید بشه. بگذریم. بعد از دیدن موزه ی آستان قدس می خواستیم موزه فرش رو هم کنارش بریم که نزدیک اذان بود و داشت تعطیل می شد. اون روز هم به زیارت و بعدش نهار و استراحت و بستی خوری (وااااااااااااااای. هنوزم از یادآوریش آب میفته دهنم. تو میدان بسیج (یه میدانی هست تو خیابان امام رضا که ایستگاه مترو هم داره) یه بستی فروشی بود که برادرم آدرسشو داده بود و فوق العاده بستنی زعفرونی خوشمزه ای داشت. قشنگ مزه ی شیر می داد و زعفرون و توش هم پر از بادوم و پسته بود فقط 500 تومن!) و شام و خواب. فردا هم روز چک آوت بود و صبحانه خوردیم و حموم رفتیم و چمدون رو بستیم و کارای خروج رو انجام دادیم و رفتیم حرم. زیارت وداع رو انجام دادیم و من واقعا با یه آرامشی از حرم اومدم بیرون (خدایا خودت به حق امام رضا حاجات من و همسرم رو برآورده کن. خدایا امیدمون رو ناامید نکن). بعد از اون یه سری دونات و کیک و کلوچه به عنوان سوغاتی و واسه مصرف خودمون خریدیم و بعدشم رفتیم نهار یه ماهیچه ی فوق العاده خوشمزه زدیم به بدن. البته دلم میخواست واسه مامانم اینا یه قاب نمادین از کاشی ای حرم بخرم چون خیلی خوشگل بود و دوستش داشتم ولی متاسفانه مغازه ی فرهنگی آستان قدس بسته بود و نشد :( و اما حالا می رسیم به بخش هیجان انگیز سفر :)))) پرواز ساعت 17:45 بود و ما برنامه ریزی کرده بودیم که تا ساعت 4 هتل باشیم و بعدش یه چایی بزنیم به بدن و بعدش هم ماشین بگیریم و بریم فرودگاه و یک ساعت قبل از پرواز اونجا باشیم. طبق برنامه ساعت 4 رسیدیم هتل و من روسری مو از چمدون در آوردم که با مقنعه عوض کنم و لیزی هم چایی سفارش بده. رفتم دستشوئی و دیدم که گل سرم شکسته و شروع کردم موهامو بافتم و با سنجاق سفت کردم و خوشجیل موشجیل هم کردم و اومدم بیرون دیدم لیزی نشسته و چایی ها رو هم ریخته و منتظر منه بریم بخوریم. نشستیم به چایی خوردن و از 4:15 گذشته بود. گفتیم فدای سرمون حالا 45 دقیقه به پرواز میرسیم فرودگاه. یه دفعه من بهم الهام شد و گفتم لیزی بذار ساعت پرواز رو نیگا کنم. آحه اومدنی هم 9:45 بودیم و یه حسی بهم گفت نکنه این 5:45 که تو ذهنمه 45 اش مال خودش نباشه :))) خانومی که شما باشید من بلیط ها رو در آوردم و دیدم ساعت پرواز رو زده 17:15. نیشم باز شده به لیزی میگم پرواز نیم ساعت جلو افتاده :)) لیزی اولش فکر کرد شوخی میکنم و بعدش که خودش دید عین فشنگ پرید چمدون رو تحویل گرفت و واستاد ماشین بگیره. منم ریلکس گفتم یه خورده طول میکشه ماشین بیاد بذار چایی مو بخورم (اصن خودمم نمیدونم چرا اینده ریلکس شده بودم. شاید مطمئن بودم جا میمونیم دیگه می دیدیم حرص خوردن فایده نداره D:). خلاصه لیزی اومد و گفت ماشین نداره و خودمون از بیرون می گیریم و دو تایی عین جت پریدیم. حالا منم کفشای اسپرتم نیست و پاشنه دار پوشیدم با این تیپ چسان فیسان دنبال لیزی می دوئیدم. یه ماشین دم هتل واستاده بود همون رو گرفتیم. یه خورده هم ترافیک بود و من کلن چون هیچ امیدی نداشتم خنده های هیستریک می کردم :)) ساعت 4:50 بود که رسیدیم دم فرودگاه و تا به گیت کارت پرواز برسیم هم 5 دیقه طول کشید. آخرین نفری بودیم کارت پرواز رو گرفتیم و من که خیالم راحت شده بود به لیزی گفتم خوب خدا رو شکر رسیدیم حالا من برم دستشوئی که حالم بده! از گیت بازرسی که داشتیم رد می شدیم دیدیم بلندگو خودشو پاره میکنه که مسافرای پرواز فلان کسی دیگه نبود؟ داریم میریما :))) خلاصه منم دیدم هوا پسه برم دستشوئی جا میمونیم حتما و دوئیدیم با لیزی سمت اتوبوس. فکر کنم جزو اولین پروازای داخلی بود که اینقدر سر ساعت و دقیقه پرید D: خدا رو شکر که به موقع رسیدیم و واقعا اگه 5 دقیقه هم دیرتر می رسیدیم شاید هواپیما رو میس میکردیم. این بود خاطره ی من از سفر به مشهد [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 13:27 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها 5شنبه هفته گذشته مهمون داشتم. برای اولین بار بود که خاله ام و پدربزرگم و دائی هام رو دعوت می کردم خونمون. البته قبلا دو-سه بار خاله اینا همراه پدربزرگم اومده بودن و یه بار هم زنونه زن دائی هام اومده بودن، ولی خوب این رسما اسمش مهمونی بود و همه کاراش رو هم خودم کرده بودم. مناسبتش به خاطر تولد مامانم بود. از دو سه روز قبلش همه تمیزکاری های خونه رو انجام دادم و مواد رو تهیه کردم. لیست غذاهام اینا بود: - سوپ شیر و جو - ته چین مرغ - گراتن مرغ و کدو - کشک بادمجون - ماکارونی برای بچه ها و البته لیزی D: - سالاد الویه - سالا کلم ایتالیایی - ماست و خیار - دسرها شامل: کرم کارامل، کرم شکلات، دسر میوه موز دسر کارامل و کارامل شکلات رو از دو روز قبلش گذاشتم که حساب خودشو بگیره. در کنارش هم دسر میوه ای موز گذاشتم که هر سه تاش خیلی خوشمزه بود و همه دوست داشتن (راستش همونجور که گفتم من استعداد در آوردن ژله از قالب رو ندارم D: و اینکه تو ظرف سرو بشه رو هم اصلا خوشم نمیاد. دسرهایی که با شیر درست میشه یه خوبی داره که خیلی راحت از ظرف جدا میشه و همه هم متفق القول نظرشون این بود طعمش از ژله خیلی بهتره. به همین دلیل اینا رو گذاشتم) الویه رو هم 4شنبه درست کرده بودم و فقط سسش رو نزده بودم. کدوهای گراتن رو هم نگینی کرده بودم و گذاشته بودم یخچال. بادمجونهای کشک بادمجون هم سرخ کرده بودم و تو یخچال بود. صبح 5شنبه زود پا شدم. مرغ ها رو ریختم تو قابلمه (برای گراتن و الویه و ته چین مرغ میخواستم) و قابلمه رو گذاشتم رو بخاری که آروم با حرارت بخاری بپزه. بعدش اومدم کدوهای نگینی رو سرخ کردم و بعدشم هویج رو با آبلیمو و آب گذاشتم بپزه و سس بشامل و قارچشم درست کردم و همه رو با هم تو پیرکسی که میخواستم سرو کنم ریختم. و اما جدا از غذاها میخواستم کیک تولد مامانم رو هم خودم درست کنم! به همین دلیل بعدش مشغول به درست کردن مایع کیک شدم و تو یه قالب قلبی ریختم. کیکش خیلی عالی شد و پف کرد و قشنگ یه قلب حجم دار شد. خامه رو به مدت طولانی زده بودم و گذاشته بودم یخچال. بعد از اینکه کیک پخته شد درش آوردم و برش زدم و گذاشتم یه کم خشک شه. 3 تا برش زده بودم و لایه اول خامه و موز و گردو زدم و لایه دوم همون مواد منتها آناناس جایگزین موز شد. بعدشم یه کم آب لبو که از قبل نگه داشته بودم قاطی خامه کردم که رنگش یه صورتی یه خوشگل شد. تنها ایرادش این بود که یه کم شل شد و دیگه نتونستم شکوفه های خامه ای بدم رو کیک. بعد از درست کردن کیک تقریبا ساعت 2 شده بود! زودی مرغا رو ریش ریش و نگینی کردم و گراتن رو آماده کردم و پنیرها رو روش چیدم و گذاشتم تو اتاق. الویه رو هم آماده کردم و سس زدم و گذاشتم تو یخچال. بادمجونا رو ریختم تو قابلمه با آب و سوپ رو هم بار گذاشتم. هدیه مامانم یه عکسشون که همون روز آتلیه انداخته بودیم و خیلی خوشش اومده بود رو گفته بودم رو شاسی بزنه و قرار بود اونم برم بگیرم که خدا رو شکر لیزی ماشین رو برده بود و قرار شد اون بره بگیره وگرنه به هیچ کاریم نمی رسیدم! خاله ام و یکی از زن دائی هام زود اومدن تا بادکنک و اینجور چیزا باد کنن و متاسفانه من هنوز ماکارونی و ته چینم مونده بود. خیلی بد شد همش تو آشپزخونه بودم و نتونستم درست حسابی پذیرائی کنم. خلاصه با هر دردرسری بود این دوتا آخری رو هم آماده کردم و یه کم آروم و قرار گرفتم. شام رو ساعت 10 سرو کردیم. همه کلی تعریف کردن و کلی از تزئینات و غذاها خوششون اومده بود. گراتن رو از همه بیشتر دوست داشتن و تموم شد! ماکارونی رو هم که قالبی درست کرده بودم (مثه همون که عکسشو گذاشته بودم) خیلی خوششون اومد. الویه هم خارپشتی درست شده بود و کلی بچه ها حال کردن باهاش. فقط ته چین خیلی موند و کسی نخورد که فکرشو نمیکردم چون همه ته چینای منو دوست داشتن قبلنا! بعدشم برای پذیرائی به جای میوه اسموتی دادم (فکر میکردم ملت خوششون بیاد ولی اصلا استقبال نکردن! کلا خونواده ی من با چیزای جدید میونه ندارن و اونقدی حال نمیکنن). تو لیوان های یک بار مصرف نصفشو اسموتی موز و کیوی و پرتقال و سیب ریختم و نصف بقیه اش رو هم انار دون شده یکی از دائی هام آورده بود ریختم. روش هم از این چترهای کوچیک و جینگول گذاشتم. بعد از اون هم میز نوشیدنی ها رو چیدم. دو تا قوری آب جوش همراه با چای در طعم های مختلف (ساده، نعناع، پرتقال، لیموئی، چای ترش، گل گاوزبان، سبز، سبز با عسل، سیبز با دارچین، بابونه) و نسکافه و هات چاکلت. بعد از اونم که تولد شروع شد و کیک رو آوردیم و کلی عکس انداختیم و هدیه ها رو دادیم و مامانم کلی خوشحال شد. آخرشم پدرم دو تا تراول 50 ای به من داد گفت کلی زحمت کشیده بودی (و من کلی ذوف مرگ شدم!) و به علیرضا هم برای اینکه دلش نشکنه یه 50 ای داد و گفت من که میدونم اینو بعدش میدی به خودش D: خلاصه بجز یه چند باری که من سگ شدم! شب خوبی بود. دلیل این بداخلاقی هام هم اخلاق بد خودمه. من فوق العاده آدم کمال گرائی هستم که میخوام همه چی پرفکت باشه! از هیچ کسی واسه کاری کمک نمی گیرم و خوب این باعث میشه خودم خیلی خسته و خورد بشم. اگر قرار باشه بار دیگه مهمونی بدم حتما حتما غذاهائی رو میذارم که روز قبل آماده شده باشه و تو یخچال باشه و روز مهمونی فقط گرم کردن بخواد. سعی میکنم بیشتر کنار مهمون هام باشم تا تو آشپزخونه. فکر کنم اینجوری به مهمونا هم بیشتر خوش میگذره. فعلا حجم عکسا رو کم نکردم. شاید تو پست بعدی بذارمشون و البته رمزدار هم میذارم. بجز سنجد و قندول فکر کنم هیشکی دیگه اینجا رو نمیخونه :)) [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 14:2 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها چه برف قشنگی داره میاد. همینجوری ادامه پیدا کنه و آفتاتب در نیاد فردا میشه کلی برف بازی کرد. امروز لیزی رو سر کار گذاشتم اساسی D: با اسکایپ به مبایلش زنگ زدم و دستمو گذاشتم جلو دهنم یه خورده انگلیسی حرف زدم و همش هم ادای قطع و وصل شدن در آوردم :)) الان کلی تو کفه این کی بوده و چه حیف که قطع میشد و حالا چجوری باهاش تماس بگیرم و ... چون با اسکایپ شماره نمیفته. خیلی خندیدم! دلم درد گرفت D: امشب بیاد بازم سر کارش میخوام بذارم. [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 9:52 ] [ ریــــــــــحا ]
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 9:42 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها
دلم میخواست امشب بریم بیرون بگردیم و یه آبمیوه یا نوشیدنی گرم بزنیم به بدن. دلم میخواست بریم چراغونی های شهر و مخصوصا برج آزادی رو که عکساشو دیدم و خیلی قشنگ شده رو ببینیم. دلم میخواست امشب رو پیش پدرم میوندیم که تنها نخوابه و فردا صبح هم که عید هست تنها صبحانه نخوره. دلم میخواست امشب برام گل میخریدی. دلم میخواست یه هدیه کوچولو به عنوان عیدی برام میخریدی و تو کیفت قایم میکردی که فردا بهم بدی. اما از وقتی اومدی گفتی سرت درد میکنه و نه یه لبخندی نه چیزی. هی گیر دادی و دلخوری پیش آوردی. بعدشم که ساعت 11 گرفتی رو مبل خوابیدی پدر بیچاره هی گفت خسته است خوابش میاد برید خونتون. تو راه اومدن یه کلمه هم حرف نزدیم. بعدشم اومدیم رفتی تو رختخواب. کنارت خوابیدم که باز گیرهات شروع شد که چرا ناراحتی! خاک تو سر بی لیاقتت که شب به این خوبی رو خراب میکنی. گفتم امشب کلی عشقولانه میشیم و کلی خوش میگذره. تو کیفم یه سری شمع و لباس خواب برداشته بودم که شب تو خونه پرد اینا این شب عاشقانه با یه خاطره خوب تموم بشه. ازت بدم میاد. [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 0:43 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها 3شنبه رفتیم عکسا رو دیدیم. عکسای سالگرد خودمون بد نشده بود. یعنی از اول هم قصدم این بود که یه عکس بگیرم بذارم تو آلبوم مخصوص سالگردها که ایشالا بعد از صد سال D: گذر زمان رو تو این عکسا حس کنیم. ولی عکسای مامانم اینا خیلی خیلی خوب شده بود. پدر و مادر من کلا تو این فازها نبودن و نیستن. یعنی یه بار هم آتلیه نرفتن عکس بندازن و به خاطر شغل هایی که دارن همیشه خودشون رو وقف مردم کردن و وقتشون اول مال مردم بوده بعد مال خودشون. یه عکس دارن از این تیریپ های قدیمی. مامانم نشسته و پدرم واستاده. مامی یه کلاه سرش گذاشته و یه خز سفید پیچیده دورش و هر دوشون خیلی قشنگ خندیدن. دلم میخواد اون عکس رو بزرگ کنن رو شاسی و بزنن به اتاق خوابشون. عکسهای تکی و دو نفرشون هم خیلی خوب شده. یه سری عکس خانوادگی هم با لباس عروس من گرفتیم و یه سری هم عکس با حجاب. یه ژورنال خوب از توش در بیاد ایشالا :) راستی واسه ولنتاین چیکار میکنین شما؟ البته ما ولنتاین نمیخوایم بگیریم و سپندارمذگان برگزار میکنیم. ولی قرتی بازیاش مثه همون ولنتاین میشه احتمالا :)) من تو ادامه مطلب میگم میخوام چیکار کنم D: ادامه مطلب [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 11:49 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها دیروز رفتیم آتلیه که هم عکسای سالگرد عروسی مون رو (البته با تاخیر 6.5 ماه D:) بندازیم و هم یه سری عکس خانوادگی بگیریم. یهنی رسما دهنم سرویس شدااااااا! هرکی واسه خودش یه برنامه ای داشت پدرم در اومد تا اینا رو با جیغ و داد و تهدید جمع کنم و ببرم عکس بندازم ازشون! یعنی تهش از آدم طلبکار هم هستن و غر میزنن (البته به جز لیزی که واقعا دیروز خوش اخلاق بود و باعث شد کلی بیشتر دوستش داشته باشه). تور و لباس عروسم مال خودمه. ولی حیف که تاجم رو اجاره کرده بودم و برای خودم نبود. به خاطر همین 5شنبه هلک هلک پا شدم رفتم کوچه برلن و یه تاج خریدم. اولش یه قیمتایی میگفتن! همش حدد 50-60 تومن. نمیخواستم اینقدر هزینه کنم و به خاطر همین یه تاج گرفتم 17 تومن. با اینکه قیمتش زیاد نبود ولی واقعا تو عکس خیلی قشنگ دیده میشد. جمعه هم با مامانم رفتیم آرایشگاه. یه جا رو پیدا کردم آرایش صورت و شینیون رو میگیره 13 تومن D: موهامونو در عرض یه ربع (روی هم مال هردومون) شینیون کرد. خوب کارش عالی نبود ولی بد هم نبود. یه مدل خیلی خیلی ساده درست کرد. من خیلی راضی نبودم ولی مامانم میگفت رو هم 13 تومن پول دادی میخوای جمیله هم برات برقصه؟ :)) با اینکه کلی حرص دادن بهم ولی خوب خیلی راضی ام که این هماهنگی رو انجام دادم و رفتیم عکس گرفتیم. چون روز عروسیم عکاسه خیلی بی حوصله بود و عکس آتلیه ای همراه خانواده ازمون ننداخت و من خیلی راضی نبودم. در کنار اون باعث شد مادرم و پدرم یه سری عکسای خوشگل دو تایی و تکی بندازن. چون به عمرشون اینا آتلیه نرفته بودن! خلاصه با اینکه کلی خسته شدم ولی روز خوبی بود. کلی همدیگه رو اذیت کردیم و به عکسا و فیکورای دوتایی هم می خندیدیم. حالا تا آخر این هفته بریم ببینیم عکسا چطوری افتاده . [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 18:4 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها دیشب خیلی بد بود، خیلی بد. از خواب که پا شدم مثه مرغ پر کنده بودم. فقط اشک کبود که از چشام میومد و بغض بود که تو گلوم گیر کرده بود و داشت خفم میکرد. میدونی لیزم؟ هر وقت که سعی میکنم مشکلات زندگی رو فراموش کنم و به این فکر کنم همین که ما دو تا با هم خوبیم و حواسمون به هم دیگه هست، یه جورائی یه اتفاقی میفته و احساس وحشتاکی میاد سراغم که این خوشی خیلی زود به پایان میرسه. واقعا نمیدونم چرا اینجوری ام. چرا خدا کمکمون نمیکنه حالا که علی رغم سختی ها و مشکلات زندگی، اینکه تو روز 2 ساعت فقط همدیگه رو میبینیم و می تونیم با هم باشیم، داریم سعی میکنیم شاد باشیم این شادی و آرامش رو پایدار نگه داره؟ بعد از رفتنت کلی آروم شده بودم و تونستم بخوابم. اما بعد از بلند شدن هم دوباره یاد تعبیر خوابم افتادم و زار زار گریه کردم. دوست ندارم با همه کسر و کاستی هایی که زندگیمون داره تو رو از دست بدم. دوستت دارم. قول بده که همیشه همراه من می مونی.
[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:31 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها
اشتباه میکنی. نسل من نسل سوخته نیست. نسل پیشین است که سوخته است. دودش در چشم نسل من رفته است. نسل من نسوخته است. نسل من کور شده است. [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 0:37 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها دارم یه کتاب رو میخونم با عنوان "رازهایی در مورد مردان که هر زنی باید بداند". نویسنده ی کتاب "باربارا دی آنجلیسه" و من ترجمه ای که "هادی ابراهیمی" انجام شده و توسط "نسل نو اندیش" چاپ شده رو میخونم. کتاب هدیه ی خالم به مناسبت تولدمه و واقعا از این هدیه خوشحالم :) به نظرم خیلی کتاب مفیدی یه و خوندنش رو به همه ی خانومهای متاهل توصیه میکنم. میخوام همینطور که جلو میرم یه بخش هایی اش رو هم با شما شیر کنم و از نظرات همدیگه استفاده کنیم. خلاصه هایی از بخش اولش رو تو ادامه مطلب میذارم. لطفا نظراتتون رو بگید.
ادامه مطلب [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 13:58 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها تا یک سال پیش هر چند روز یه بار مساله ای پیش میومد که باعث میشد خیلی خیلی نسبت به زندگیم سرد بشم و مدام خودخوری کنم که بزرگترین اشتباه زندگیم رو با ازدواج با تو مرتکب شدم. اصلی ترین پروسس مغز من که هیچوقت هم تو بکگراند نمی رفت طلاق بود و طلاق. اما الان خوشحالم که اون روزای بد و تلخ رو تحمل کردم. خوشحالم که جنگیدم و نذاشتم بقیه تو رابطه ی بین ما دو تا تاثیر بذارن. خوشحالم تونستم تا حدی رگ خوابت رو پیدا کنم و تو رو متوجه کنم که خانوادت منم و ما دو تا هستیم که از این به بعد باید در کنار هم با آرامش زندگی کنیم. هر چند الان هم زندگی مون یه سختی ها و دشواری هایی داره که هر دومون رو سرد میکنه، ولی واقعا هر شب که میخوابم خدا رو شکر میکنم که هر چی تو زندگیمون نداشته باشیم، همدیگه رو داریم :) خدایا شکرت که بهترین پدر و مادر و همسر دنیا رو بهم دادی. درسته خیلی چیزای دیگه رو ندادی، ولی این 3 تا نباشن هیچ چیز دیگه ای ارزش نداره. بی ربط نوشت: هیچوقت قبل از ازدواجم که هر بار پریود شدن رو بی عدالتی خدا در حق زنا نسبت به مردا میدونستم فکر نمیکردم از پریود شدن اینقده خوشحال بشم :))
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:17 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها باز نمی دانم چه مرگم شده است. از تالاپ و تولوپ بی امان این قلب لعنتی است که از دیشب آرام نمی گیرد؟ از سرمای هواست که گویا قرار است سردتر هم بشود؟ از خواب های پریشان دیشب است؟ یا از کارهای عقب افتاده ای که هر روز و هر روز بیشتر عقبشان می اندازم. هر کار کردم سر حال بیایم نشد. ظهر رفتم سراغ میز آرایشم. قرمز را انتخاب کردم. یک خط چشم ساده ی مشکی با خط چشم مایع مای ام کشیدم و با یک مداد قرمز که بیشتر از 3 سال پیش از مترو خریده بودم روی پلک پائینم رو سایه ی قرمز زدم. انتخاب خوبی بود. گیرنده های انرژی مثبتم رو فعال کرد. و بعد رژ لب کلینیک AA9 ام رو زدم. یه تاپ قرمز و یه دامن کوتاه قرمز. از خودم راضی بودم. تنها چیزی که اذیتم می کرد این شکم وامونده ای یه که اومده جلو و اصلن دوسش ندارم. رفتم ظرفا رو شستم و خونه رو مرتب کردم و همین که اومدم بشینم سراغ کارای عقب افتاده دوباره انرژی های منفی هجوم آوردن. از اون تیپ و آرایش سکسی یه زامبی موند فقط. حالم خوب نیست. رو فرم نیستم. همش از محیط انرژی منفی می گیرم. میگن یه آدم وقتی که از دنیا هیچ انرژی مثبتی نگیره زمان مرگش رسیده...
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:6 ] [ ریــــــــــحا ]
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:41 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها میدانی همسر عزیزم؟ دنیا دار مکافات است. من بر خلاف خیلی ها هیچ اعتقادی به اینکه ظالم همیشه سالم است ندارم. شاید خدا در این دنیا جواب همه ی ظلم ها را ندهد ( که آن هم به خاطر محدودیت های دنیوی است که نمی شود مثلا کسی که میلیون ها نفر انسان را کشته است میلیون ها بار زجر داد و کشت)، ولی در آخرت حسابی از خجالتشان در می آید. یادت می آید آن وقتی را که خانواده ات برای خانواده ی تحصیل کرده ی من که همه به سرشان قسم می خورند و احترامشان می کنند ارزشی قائل نشدند؟ آن وقتی را که هوش و استعداد من را یک بار هم حسین نکردند و هر وقت نشستند از هوش خودشان (که البته به نظر من بجز خاله ات بقیه شان هیچ هوش خاصی ندارند و تازه باید دید تعریف هوش چیست که برای بهتر زندگی کردن است یا حل کرن مسائل ریاضی!) گفتند؟ آن وقتی را که من برایشان لقمه ی گنده تر از دهان شدم و خردم کردند تا در دهانشان جا بگیرم؟ آن وقتی را که حداقل محبت ها را دریغ کردند و بهانه آوردند که ما سردیم!، آن وقتی را که خیلی کارها و عزت و احترام ها را نکردند و بهانه ی دین و اسراف و ساده زیستی آوردند؟ یادت می آید که تو در مقابل همه ی اینها سکوت کردی و اعتراضی نکردی؟ مطمئنم آن روزها فرش را هم نمی کردی زمین و زمان دست به دست هم بدهند و این شرایطی رو که الان داری برات پیش بیاد. خدا کاری کرد که ازم دور بشی. این دوری واسه منم تحملش خیلی سخت بود ولی تو چندین برابر من سختی کشیدی که من اینجا پیش انوادم بودم و تو توی محیط نظامی پادگان که نیازی به توضح بیشتر نداره. خدا جایی فرستادت که تحصیلات عالیه ات تو بهترین دانشگاه کشور به تخمشون هم نیست و باید براشون چائی بریزی و ظرفاشونو بشوری و تی بکشی! (خودت هم خوب میدونی خیلی جاها این برخورد رو با تحصیل کرده ها که فوق لیسانس دارن نمیکنن) خدا خواست تو جائی که الان هستی مافوقت آدم یبسی باشه و اولین توصیفی که ازش میاد تو ذهنت این باشه که آدم سردی یه!! و نمیشه باهاش راحت ارتباط برقرار کرد. همه ی اینا و خیلی چیزای دیگه رو که وقتی تعریفشون می کردی خیلی راحت می فهمیدم بازخورد همون برخورداست که با من و خانوادم داشتید رو وقتی می گفتی دلم به درد میومد، که تو شدی عزیز دل من و بخشی از وجودم که از ناراحتی هات ناراحت میشم. ولی بیشتر از پیش به وجود خدا ایمان آوردم و همون چیزی که اول گفتم، که دنیا دار مکافاته. نه فقط برای تو، که برای همه ی ما. بیا حواسمون به هم باشه تا دل نسوزونیم و اگر سهوا چنین کاری رو کردیم جبرانش کنیم که عقوبتش سخته و دل شکستن عرش خدا رو به لرزه در میاره.
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 11:57 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها من معتقدم که رابطه ی زن و شوهری یکی از بزرگترین معجزات خداوندی است. دختر و پسری که از دو خانواده ی مختلف هستند و خیلی اوقات هیچ پیش زمینه ای از رفتار و اخلاق همدیگه ندارن و معمولا خیلی اتفاقی همدیگه رو میبینن در کنار هم قرار میگیرن و محبت همدیگه به دلشون میفته و بعدش میشن محرم ترین و نزدیک ترین افراد توی دنیا به همدیگه! بیاید فرا از جنسیتمون، چه مرد باشیم و چه زن، از این فرصت استفاده کنیم و معجزه باشیم! معجزه نبودن کار سختی نیست. با بداخلاقی و بی گذشتی و بد بودن خیلی راحت میتونیم این معجزه ی الهی رو از بین ببریم. همیشه معجزه باشید، همیشه معجزه بمانید.
[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:38 ] [ ریــــــــــحا ]
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 17:13 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها نمیدونم چرا من هیچ استعدادی تو برگردوندن ژله و از قالب در آوردنش ندارم D: یعنی به یاد ندارم درست حسابی تا حالا ژله رو از قالبش در آورده باشما. حتما کج و کوله میشه. بعد ارثی هم هست این استعداد نداشتن :)) یعنی تا جایی که یادمه مامانم مهمیشه تو مهمونی ها ژله رو تو ظرف پیرکس میریخت و همونجوری هم سرو میکرد. من الان یه راهکار پیدا کردم برای پوشوندن گند زدن به ژله. اگه ژله خوب از قالب در نیاد و تیکه تیکه بشه اولش یا یه قالبهای کوچیکی که شکل قلب و برگ و اینجور چیزا هست یه تیکه هایی از توش در میارم و میذارم برای تزئین کنار. مابقی رو با قاشق تیکه تیکه میکنم و خامه ی سرد و سفت بهش اضافه میکنم و قاطیش میکنم. میریزم تو ظرفی که میخوام سرو کنم و با این جینگولکهای قالبی هم تزئینش میکنم. تو ادامه مطلب یه نمونه شاهکار گندی که زدم و درستش کردمو ببینید D:
ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 11:58 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها این چند وقته که به قلبم فشار اومد تازه لیزی فهمیده (یا حداقل من احساس میکنم که فهمیده!) چقدر اذیت ها و بی توجهی ها و رفتارهایی که خودش و خانوادش کردن رو روحیه ام اثر منفی گذاشته که اینجوری جسمم رو مریض کرده. هنوز حالم عادی نشده. امروز گویا با مامانش اینا حرف شده و گفته چقدر حالم بد بوده. دیگه نمیدونم بهشون چی گفته که چند بار مامانش به مبایلم و خونه زنگ زد و منم اول نمیخواستم بردارم ولی گفتم برندارم بعدا باید جواب پس بدم! و به خاطر همین برداشتم. هی میگفت چی لازم داری؟ چیزی شده به من بگو! اگه حرفی داری تو خودت نریز و به من بگو تا حداقل تخلیه شی! (خوب من دو بار قبلا رفته بودم پیشش دوتائی صحبت کرده بودیم و بهش گفته بودم چه رفتارهاییشون منو آزار میده. ولی خوب شما اگه تغئیر رفتاری دیدید منم دیدم (اون دو بار هم رفتم خدا خودش میدونه به خاطر این بود که سو تفاهم ها برطرف بشه و من احساس بدی بهشون نداشته باشم تا مثه قبل دوستشون داشته باشم). به خاطر همین تصمیم گرفتم دیگه باهاش هیچ حرفی نزنم و فقط ازشون بدم بیاد!) خلاصه منم تو جوابش سکوت کردم و هیچی نگفتم. گفتم چیزی نیست. ولی دلم میخواست میشستم میذاشتمش کنار. دلم میخواست بگم همه ی این احساسات بد و تیره شدن دلم و فشارهای روحی که متعاقبش فشار جسمی هم بهم اومده همش و همش به خاطر توئه. ولی نگفتم. خیلی وقته سپردمش به خدا و میخوام خدا انتقام رفتاراش رو اون دنیا ازش بگیره. حالا بی خیال. کلا میخواستم یه چیز دیگه بگم D: امشب لیزی میگفت ریحا جونم بگو من چیکار کنم قلبت دوباره خوب بشه و به حالت اولش برگرده. منم یه خورده فکر کردم و گفتم خوب! یه سفر دو هفته ای بریم پاریس و کلی عشقولانه باشیم با هم. بعدشم بریم شانزه لیزه من یه لباس شب بخرم هزار و پونصد یورو. چند دست لباس مارک دار بگیرم هر کدوم بالای 500 یورو. هتلمون رو به برج ایفل باشه. بعدشم دو هفته دیگه بریم نیس اونجا یه ویلای رو به دریا اجاره کن به دریا نیگا کنم آرامش پیدا کنم. بعد نیگام میکنه میگه با اینا قلبت آروم میشه؟ میگم فقط با همینا:)) بعدش میگه باشه اشکالی نداره. فقط با این چیزائی که گفتی و کارائی که میخوای بکنی به قلب من فشار میاد D:
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 21:58 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها یه جعبه بیسکوئیت داشتیم که خیلی وقت بود تو یخچال مونده بود. از این پادرازی هایی که مال مشهده. بر داشتم بردم تیکه تیکه کردم ریختم کنار باغچه. یه عالمه گنجشک جمع شدن و دارن نوک نوک میزنن به زمین. خیلی صحنه قشنگی شده. توئی که الان این رو میخونی، یه تیکه نون یا یه بسته بیسکوئیت یا اضافه برنج یا حتی ارزن دم دستت پیدا میشه؟ اگه آره یه تکونی به خودت بده و برای پرنده هایی که تو زمستون غذائی واسه خوردن پیدا نمیکنن بریز. اگه گوشت یا مرغ درست میکنی آشغالاش رو دور نریز و بذار گربه ها بخورن. یا حتی یه خورده نون تیریت کن توی آب گوشت و مرغی که پختی و بذار برای گربه ها. شاید برای آدم ها گرسنه خیلی سخت تر بشه کاری انجام داد، ولی برای حیوونای گرسنه راحت میتونیم آذوقه بذاریم. اگه دوست داشتین تو بلاگهاتون هم یه متن بذارید و بقیه رو تشویق کنید به این کار.
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 14:29 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها از پریشب قلبم پریشون شده. قبلن هم اینطوری میشدم و ضرربان قلبم میرفت بالا ولی خوب تو مواقعی که استرس شدیدی داشتم. بعدش هم با برطرف شدنش به حالت عادی برمیگشت. پریشب حدودای ساعت 10 بود که یهو ضربان قلبم خیلی رفت بالا. تو رختخواب بودم. پا شدم یه پروپرانولول 10 انداختم بالا بعد یه ساعت یه کم بهتر شد ولی بعدش دوباره اثرش رفت. ظهر رفتم بیمارستان و نوار قلب گرفت (که چند نفر چشمشون به دیدن جمال ممه های ما روشن شد!). گفت قلبت مشکلی نداره (قبلا هم دکتر رفته بودم گفته بود از نظر جسمی مشکلی نداری) ولی خوب ظهر که تازه حالم بهتر هم شده بود ضربانم 100 بود. تا همین الان هم این حالت ادامه داره و ضربانم بین 85 تا 90 در نوسانه و پائین تر نمیاد. بیچاره قلبم. قشنگ حس میکنم بچه کوفته شده این همه فعالیت کرده. درد کوفتگیش رو حس میکنم. نمیدونم چرا به حالت عادی بزنمیگرده. خسته شدم از بس یه چیزی تالاپ تالاپ دو روزه تو سینه ام میزنه.
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 10:27 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها آدم های باهوش متعهد بیشترین زجر رو تو دنیا میکشن. این جمله رو هم فقط آدم های باهوش متعهد میتونن عمقش رو احساس کنن! هر چی جلوتر میرم میبینم که چقدر برخی از برهه های زندگی هامون به هم شبیهه. زجرهایی که کشیدیم، غصه هایی که خوردیم، و هزاران تجربه ی یکسان دیگه.
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 18:28 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها میگم شما خانومای محترم وقتی شوهرتون از سر کار خسته برمیگرده خونه چجوری میرید استقبالش؟ منظورم علاوه بر بوس و بغله D: من معمولا یا اسموثی درست میکنم، یا چای طعم دار، یا مخلوط میوه. اگه شما ایده ی دیگه ای دارید استقبال میکنم ازتون. عکس آخرین مخلوط میوه ای که چند شب پیش درست کردم رو گذاشتم ادامه مطلب.
ادامه مطلب [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:23 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها نمیدونم چرا با اینکه بزرگتر شدم و سرد و گرم روزگار رو تا حدی چشیدم ولی باز هم نمیتونم مثل خیلی از آدمها ظاهر ارتباطم رو با اونایی که ازشون دلخور میشم حفظ کنم. خیلی ها رو میشناسم که پشت سر طرف حرف میزنن و ته دلشون ازش متنفرن ولی تو روش قربون صدقه اش میرن و ساعتها میتونن بشینن با هم اختلاط کنن. ولی من وقتی یکی بدجور ناراحتم کنه و از چشمم بیفته خیلی برام سخته که باهاش عادی بشم. عادی که سهله، بتونم باهاش خاله خان باجی بازی کنم. خوب فامیل شوهرم هم از این قاعده مستثنی نیستند. شما که غریبه اید و از ته دل من خبر ندارید، ولی خدا خودش میدونه که من قبل از ازدواج پدر و مادر همسرم رو پدر و مادر دوم میدونستم. فکر میکردم همونطوری که پدر و مادرم باهام مهربونن و خیرم رو میخوان و بهم محبت میکنن اونها هم اینطوری هستند. تو مراسم خواستگاری با برخوردهایی که از مادر همسرم دیدم هم دید مثبتی نسبت بهش داشتم. حتی سر خرید قبل از عقد که رفتیم حلقه و زیرلفظی و آینه شمعدون بگیریم با اینکه خیلی خیلی معمولی برام خرید کرد ولی واقعا از برخورداش بدم نیومد. بهرحال با اینکه خواستگارایی داشتم که میتونستیم بریم از فلان مغازه ی نزدیک خونه پدریم تو الهیه حلقه های فلان قیمتی بردارم ولی همسرم رو به همه اونا ترجیح دادم و اونا هم در همون حد برام خرید کردن. اولین روز مادر بعد از عقدمون، اولین تولد مادرهامون بعد از عقدمون، با اینکه کلاس مامان من با مامان اون خیلی فرق داشت ولی هدایای کاملا یکسانی رو خریدیم. اما کم کم رفتارهایی از مادرش و مادربزرگش دیدم که باعث شدن همه ی اون محبتها تو دل من جای تنفر رو بگیره. الان به خاطر همسرم تقریبا هفته ای یکبار رو میریم خونشون ولی من نمیتونم یک کلمه هم باهاشون حرف بزنم. حتی تو چشماشون هم نمیتونم نگاه کنم بس که ازشون متنفرم. البته دلیل دیگه هم داره. این مادرشوهر من از همون اول عقدمون هی رفت و اومد گفت من آدم سردی هستم! بنابه همین سردیش نه تو این چند ساله به من زنگی زده واسه احوالپرسی و نه تو دوران عقد به مناسبتهای مختلف کادویی به من داد و ...! منم در مقابل باهاشون سرد شدم! بالاخره چیزی که عوض داره گله نداره. خدا منو ببخشه. خیلی وقتا با خودم حرف میزنم و میگم تمام بدی هایی که کردن رو ببخش و تصمیم میگیرم باهاشون عادی بشم. ولی خاک بر سر بی لیاقتشون که دوباره یه رفتاری میکنن که تمام خاطرات بد قبلی با یه حجم بیشتری دوباره بهم هجوم میارن و روانیم میکنن. هفته ی پیش رفته بودیم میز تلویزیون واسه ال.سی.دی.ای که از آمریکا آورده بودم بخریم. یه کم دیر رفتیم و مغازه ها بسته بودن و چون نزدیک خونه ی اونا بودیم رفتیم اونجا. یا این افتادم که وظیفه اینا بوده یه سری وسیله به عنوان جهاز به پسرشون بدن و من نباید از اونور دنیا تا اینور دنیا واسه چیزی که خریدش وظیفه اونا بوده خودمو بکشم (چون ما قرار نبود اینجا تشکیل زندگی بدیم اینا هم از خدا خواسته گفتن که ما پولش رو میدیم. اگه شما اون پولو دیدین منم دیدم! خلاصه نه وسیله ای دادن نه پولشو. امیدوارم از گلوش پایین نره چون قولشو داده بود). خلاصه اعصاب معصابم داغون بود و بیشتر از همیشه سگ محلشون کردم. دیدم دوید رفت تو اتاق یه لباس آورد داد بهم گفت اینو یه جا دیدم گفتم تو تن تو قشنگه برات گرفتم! منم گفتم دست شما درد نکنه و خیلی قشنگه و ... و تو دلم هم گفتم بدبخت چی میشد این محبت ها رو اون زمانی که احتیاج داشتم انجام میدادی تا اینجوری از چشمم نیفتی؟ نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟ از خدا میخوام هیچوقت مثه اون نشم. هیچوقت دست رد به سینه ی کسی که به محبتم احتیاج داره و چشم انتظار محبت منه نزنم. من اون یه سالی که عقد بودم خیلی به محبت و توجه اینا به عنوان تازه عروس احتیاج داشتم که تا تونستن ازم دریغ کردن. سپردمشون به خدا و امیدوارم که اون دنیا که آدم دستش از همه جا کوتاهه و چشم به لطف خدا داره خدا ازشون دریغ کنه. دلم گرفته بود گفتم بنویسم یه کم حالم بهتر شه.
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:7 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها میخوام یه خرید اینترنتی با کردیت کارتم انجام بدم. باید وی.پی.ان بزنم چون ایران تحریمه و اگه ببینن با آی.پی یه ایران وصل شدم ممکنه اکانتم ساسپند بشه. وی.پی.ان که میزنم به سرعت مورچه ای اینترنت بیشتر ریده میشه. 3 ساعته الان میخوام یه خرید کوچیک بکنم نمیتونم انجام بدم. کچل شدم بس موهای سرمو دونه دونه کندم. شاشیدم به این وضعیت!
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 15:56 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها درسته که خیلی وقتا فراموشکار میشی و من حس میکنم دوستم نداری که یه سری چیزای مربوط به من رو فراموش میکنی، ولی مرد مهربون و دوست داشتنی یه من میشی که بعد از یادآوریش میای و از دلم در میاری و سعی میکنی جبرانش کنی. دوسمت میدالم
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 16:50 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی دنبال کار میگردم برای این چند وقتی که ایران هستم. خیلی دپرس شدم. تقریبا هرجا میرم سابقه ی کار میخوان. شعروشون نمیرسه که من تو بهترین دانشگاه ایران لیسانس و فوقم رو گرفتم. یکی که تجربه داشته باشه ممکنه یه کار مشابه رو با کیفیت مورد نظر تو زمان کمی انجام بده، ولی یکی که باهوشه هر کاری رو که بهش بدن با کیفیت بهتری البته با یه مدت زمان بیشتر میتونه انجام بده. مشکل ایران اینه که معمولا کسی کار نو و جدید انجام نمیده که به امثال من احتیاج داشته باشه. الان حال و روز روحی یه درست حسابی ندارم. چند شب پیش یه غذای لبنانی به اسم کوبه درست کردم که از مطبخ رویا دستورشو یاد گرفته بودم. خیلی خیلی خوشمزه است. توصیه میکنم امتحانش کنید. عکسشو میذارم تو ادامه ی مطلب
ادامه مطلب [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:38 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها تو رفتی و جائی هستی که من از وضعیتت خبر ندارم. چشمم به مبایله تا زنگ بزنی و برام تعریف کنی چی شد. همه ی امیدم به خدا و توسل به امام رضا و حضرت زینبه، به نذرائی که براشون کردم، تا این گره از زندگیمون که هر روز داره کورتر و کورتر میشه بله به دستشون باز بشه. امید داشته باش لیزم. من هم امید دارم که تو خیلی خوب و قاطع تونسته باشی از حقت دفاع کنی. نتیجه اش رو هم سپردم به اصل کاری ها! اگر احتمالا بعد از نوشتن این پست زنگ زدی و گفتی به تخمشون هم نبوده و بازم حقتو ناحق کردن فق بدون خدا حاضر و ناظره و میبینه. بدون که من بابت همه ی اینها و تلاشهائی که کردی و میکنی بهت افتخار میکنم و اینا هیچ کدوم از ارزشهای تو کم نمیکنه. کاش پست بعدیم یه خبر خوشحال کننده باشه. الهی به امید تو. بعد نوشت: منتظر خبرهای خوب نباشین! گویا سرگردانی های ما دست به دست هم سیکلی تشکیل دادن که راه خروجی براش وجود نداره.
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 9:18 ] [ ریــــــــــحا ]
به نام آفریننده ی زیبائی ها از دیروز تصمیم گرفتم یه سر و سامونی به هیکلم بدم. برنامه ریزی کردم تا 27 اسفند به وزنی ایده آلم برسم. برنامم 10 روز 10 روز میره جلو. دوست دارم آخر هر دهه بیام بنویسم به وزن مورد نظرم رسیدم یا نه. انرژی های مثبتتون رو روانه کنید بیاد D:
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 16:7 ] [ ریــــــــــحا ]
|
||
|
| ||